خرید بک لینک
راوی برادر جانباز حاج کاظم رضایی بچه ها يادشان است حتما ،  آ ن شب آنقدرسرد بود كه وقتى به بى سيم پى آر سى ٧٧  دست زدم دستم چسبيده بودوجدا نمى شد ،! يك سرما وسوزى كه استخوانها يخ مى كرد، مانور پايانى هلى برن بود كه آن شب قرارشد يكبارديگربدون پرنده و روى زمين انجام شود، درمقرى به نام٧٥ كه از فاصله تا اهواز گرفته شده بود. ، مجاورغربى سه راه ماهشهر به نام سه راه سرانجام مستقر بوديم، درآن شب سردودرشمال مقر مذكور بلندترين ارتفاع را شهيد صياد انتخاب كرد براى هدايت مانور مشترك ،دوگردان خط شكن كميل و ف

برچسب: نویسنده: کارن صمیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آذر 1404 ساعت: 23:26

راوی برادر ایثارگر محمد آقا رضایی به نام خداشانزده ساله بود،اما جثه ی کوچک و به ظاهر ضعیفش اورا۱۲_۱۳ساله نشان میداد ولی زرنگ و پر انرژی،شاد و خنده رو و فوق العاده شوخ طبع؛جسم کوچکش بمب انرژی بود،علاقه وافری به ورزش فوتبال داشت چنان چه اگر یک توپ و چند رفیق پایه پیدا میکرد از سحر تا شامگاه از بازی فوتبال خسته نمیشد.نمیدانم چگونه از قرار جمعیِ دوستان برای رفتن به جبهه با خبر شده بود،مکرر به تک تک افراد گروهی که  تصمیم به رفتن گرفته بودیم مراجعه میکرد و التماس که فردا منم را هم باید همراه خود ببر

برچسب: نویسنده: کارن صمیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آذر 1404 ساعت: 23:26

راوی برادر حاج کاظم رضایی مسعود صمدى خيلى جوان بود ، درهمان اولين اعزام هم شهيد شد، لباس پلنگى سبزى مى پوشيدخودش هم خوش چهره بودومرتب، هرروز عصر با تعطيل شدن مدرسه يكراست مى آمد بسيج.، كمى هم خجالتى بود، دوسه باركه برخورد كرديم درحد سلام وعليك رفيق شديم، خيلى بى تاب جبهه رفتن بود، درحاليكه درخانه هيچ كم وكسرى هم نداشت ولى سنش كم بود ، به هرحال برادرش حاج على يكبار آمد بسيج وازاينكه مسعوددرس ومدرسه را شل گرفته بود وزياد بسيج مى آمد شكايت كرد، يكروز با اسماعيل مسعودى كه تازه چندروز رفيق شده بودي

برچسب: نویسنده: کارن صمیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آذر 1404 ساعت: 23:26

راوی برادر حاج کاظم رضایی كفش نداشتم، كفشم رادر مأموريتى خودساخته كه با حاج عبدالرضا وشهيدان اسماعيل ومرتضى نيكويي رفتيم وخودش خيلى داستان داشت وداستان درست كرد. ازپايم درآوردم تا بتوانيم فراركنيم از بين عراقيها،،بى كفش بودم درخطبه محض انكه حسين فارسى مجروح شد وگذاشتندش توى آمبولانس ،خدارا شكر كردم ويك جفت گيوه نو داشت به زحمت از پايش درآوردم، هرچه دست وپازد وفرياد كشيد اعتنا نكردم، آخرش دادمى زد سرراننده آمبولانس مى گفت من را پياده كن ، دستم به درك!! گيوه نوى سفارشى آباده اى را دارد از پايم د

برچسب: نویسنده: کارن صمیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آذر 1404 ساعت: 23:26

راوی برادر جانباز مجید تقی خانی گردان در پادگان امام مستقر شده ، زمزمه هایی مبنی بر ماموریتی جدید به گوش می رسد ، من که تازه به گردان کوثر پیوسته بودم ،  از ته قلبم می خواستم که ماموریت ما عملیات آفندی باشد، یه روز برادر کاظم به من گفت مجید توکه مربی آموزش بودی حالا که بچه ها بیکار هستند ،کاش یه کمی کلاس آموزشی واسه بچه ها می گذاشتی ، برنامه ریزی کردیم کلاسهای آموزشی رو از صبح اول وقت با دویدن و نرمش صبحگاهی شروع کردیم ، بعد از صبحونه تونستیم واسه گردان کلاس سلاح شناسی و تاکتیک بگذاریم ، یادم

برچسب: نویسنده: کارن صمیمی تاريخ: چهارشنبه 12 آذر 1404 ساعت: 23:26

صفحه بندی